از همان اول میگفت: میخوام پایهی من باشی!
و من فکر می کردم باید پایه ی او باشم برای داشتن یک زندگی خوب و شیرین اما نمی دانستم در سر او چه میگذرد…
یک جمله را مدام تکرار میکرد که اگر کسی از گذشتهی من چیزی به تو گفت: باور نکن!
من تصور میکردم حتما او در گذشته، دوست ِدختر و یک رابطهی این چنینی داشته که اینطور میگوید و در جوابش میگفتم: گذشتهی هرکسی به خودش مربوطه و مهم اینه که الان از روابط گذشتهات پشیمان باشی و الان قبول داشته باشی که اون کارها غلط بود.
میگفت: ما باید به هم اطمینان داشته باشیم و هر چی که پیش اومد بین خودمون بمونه…
به یادم هست یکبار به من گفت: اگه تو در گذشته با افراد دیگهای رابطه داشتی من باز هم به تو اعتماد دارم و میدونم که من رو دوست داری و قلبت با منه!
تا اینجای حرفش خوب و عاشقانه بود اما ته حرفش مرا به فکر فرو برد، در آخر گفت: تازه من اینطوری تو رو بیشتر دوست دارم.
برای مطالعه ادامه ی ماجرا فایل پی دی اف زیر را دانلود کنید!
2 پاسخ
از صمیم قلب امیدوارم این بانو جدا شده باشه از اون خانواده بی عفت.
یه زمانی میگفتم مگه میشه یه شبکه اجتماعی یا یک سریال روی یه فرد تاثیر بزاره ولی الان خیلی خوب میفهمم تاثیر رسانه چقدر فراتر از چیزیه که فکر میکنیم.
همین طوره، قطعا رسانه ها در عوض شدن ذائقه ها و سلیقه ها خیلی موثرند