مقدمه ای بر این روایت
در روایت، علاوه بر توصیف، تبیین نیز صورت میگیرد؛ به این معنا که نه تنها وقوع وقایع بیان میشود، بلکه چرایی آنها نیز برای خواننده روشن میگردد. در روایت درمانی، علاوه بر این که وقایع زندگی فرد بازگو میشود، دلایل و عوامل تأثیرگذار بر آنها نیز مورد توجه قرار میگیرد. یعنی فرد در طی فرآیند درمانی به این میپردازد که چرا مشکلات خاصی برای او بهوجود آمدهاند و چه عواملی (درونی و بیرونی) در شکلگیری آنها نقش داشتهاند.
برای مثال، تفاوت بین قصه و روایت در جملات زیر مشهود است:
قصه: شاه مرد، ملکه مرد.
روایت: شاه مرد و ملکه از فراق او دق کرد و مرد.
در روایت، به چرایی رخدادها پرداخته میشود، نه فقط به خود اتفاقات. در رواندرمانی نیز این روند به وضوح قابل مشاهده است. رواندرمانی را میتوان نوعی تبدیل قصههای مراجع به روایت دانست، جایی که فرد بهجای فقط توصیف مشکلات، به دلایل و زمینههای آنها نیز پی میبرد. حال در این فرآیند، فرد ممکن است در سطوح مختلف آگاهی نسبت به مشکلات خود قرار داشته باشد که به تدریج و با رشد آگاهی، به یک “روایت” کاملتری از زندگیاش دست پیدا میکند.
در اینجا، سطوح مختلف آگاهی که فرد در رواندرمانی تجربه میکند، دقیقاً مشابه تبدیل یک قصه ساده به یک روایت عمیقتر است. در این سطوح، فرد از انکار و ناآگاهی به سمت پذیرش و آگاهی کامل میرود و در این مسیر، روایت زندگیاش واضحتر و معنادارتر میشود:
سطح اول: انکار کامل بیماری که معمولاً در اختلالات شخصیتی با علائم خودهمخوان دیده میشود؛ در این مرحله، عملاً هیچ بینشی وجود ندارد.
مثلاً فردی با اختلال شخصیت وسواسی ممکن است اصلاً قبول نداشته باشد که مشکلی دارد و فکر کند دیگران مشکل دارند که کثیف هستند.
سطح دوم: آگاهی مختصر از وجود مشکل، اما به علت ترس و قضاوت، آن را انکار میکند.
سطح سوم: فرد معتقد است که مشکلی وجود دارد و متوجه میشود که با دیگران تفاوت دارد، اما نمیداند علت مشکل چیست و از کجا آمده است.
سطح چهارم: فرد نسبت به مشکل خود آگاهی دارد، اما آن را به عوامل خارجی و محیطی نسبت میدهد، نه خود.
مثلاً فردی که مشکلات زناشویی دارد و مبتلا به اختلال نعوظ است، میگوید: “قبول دارم که نمیتوانم، ولی بهخاطر این است که مادرزنم برای جدایی ما دعا گرفته و همین باعث شده که من به مشکل بخورم؛ آخه دکتر، دعاشون رو توی بالش پیدا کردم.”
سطح پنجم: بینش عقلانی؛ در این سطح، فرد قبول دارد که مشکل دارد و مشکل او ناشی از مجموعهای از عوامل درونی و بیرونی است، ولی دستورات درمانی را رعایت نمیکند.
مثلاً همان مراجع با مشکلات جنسی قبول دارد که مشکل دارد و استرس و اضطراب کار و همسرش روی او تأثیر دارد، ولی تکالیفی که درمانگر به او داده و داروهایش را مثلاً یادش میرود بخورد.
سطح ششم: بینش واقعی؛ فرد هم مشکل خود را قبول دارد و هم بر این باور است که مشکل او ناشی از مجموعهای از عوامل درونی و بیرونی است و درمان را نیز بهطور کامل جدی میگیرد.
- برخی اصلاً نمیدانند مشکلی وجود دارد.
- برخی میدانند مشکلی هست، ولی دلیلش را به بیرون نسبت میدهند.
- برخی میدانند مشکلی هست و مشکل از خود آنهاست، ولی برایش کاری نمیکنند.
- برخی هم میدانند مشکلی هست و مشکل از خودشان است و برایش کار درست را انجام میدهند
دکتر صمد رشیدیان
سرگشتگی ام ته ندارد…
خود درگیریهایم به حد انفجار رسیده است، حتی دلبرانههای طبیعت هم نمیتواند مغزم را کمی آرام کند.
یک دورِ تسلسل در سرم جریان دارد که نمیتوانم از شرش خلاص شوم.
هر چه فرار میکنم فایدهای ندارد، از هجوم افکاری که گرفتارش هستم خلاصی ندارم.
عجب دورِ باطلی شده است، این چنین گرفتاری نوبر است، گرفتاری که از وجود خودم تراوش و در وجود ِخودم تنیده باشد، چه باید بکنم برای رهایی؟ این سوالی است که جوابش را نمییابم.
در دنیای خود طی الارض میکنم، از دشتها به بیابانها و از جنگلها به دریاها، سرگشتگیام ته ندارد…
احساس میکنم هیچوقت درک نمیشوم، جسمم روی زمین و مغزم در عالم خودش سرگردان است.
چون بید مجنونی به زمین قفل شده اما افکار ِآشفتهام به هر سویی تکان میخورد، دست خودم نیست هر دفعه بادی، افکارم را به سویی پرت میکند.
گاه در دشت تنهاییام دراز میکشم، گاه در جنگل غمهایم گم میشوم، گاه در بیابان شیفتگی گرفتار عطش میشوم و گاه در دریای سرگشتگی غرق میشوم.
آخر این چه حال نوبری است؟ نوبرانههای فصل تنهایی ِ من، نه طعم خوشی دارد نه خریداری. علی مانده و حوضش، حال غریبی است…
یوسف در چاه مانند دُری است در صدف، من هم در چاهم ولی مثل سنگی بیارزش ته ِگودالی خشک.
دنیای من آبی نیست، سبز نیست، قشنگ نیست، دنیای من خاکستری است، ولی خاکستری رنگ ِمن نیست.
برای آبادانی خویش تا خشتی روی خشت میگذارم طوفانی از ناملایمات از راه میرسد و دیوار سستم را خراب میکند، زیر ساز ِ عشق ندارد که خانهی دلم محکم نیست.
خسته و پریشان و دنیا زدهام، برای من که دنیای خوبی نداشتم داشتن ِ آخرتی زیبا خوشخیالی است.
من از دنیا رانده و از آخرت ماندهام، خدایا این وسطها اگر مرا در آغوش نگیری از بیپناهی طعمهی گرگها خواهم شد.
سالهاست که بی قرارم
سرگردانم و سالهاست که بیقرارم، چون…
چون و چرایش دیوانهام کرده و خواب را از چشمانم برده، بیقراری شده مُخل خواب شبانهام، چون…
چون خودم را گم کردهام، چون خودم را نمییابم.
خودی که باید باشم: خودِ محترمم، خودِ با ارزشم، خودِ با شخصیتم، خودِ معتدلم، خودِ بینیازم، خودِ شادم، خودِ آرامم، خودِ محکمم، خودم در جایگاه درستم، خودِ اجتماعیام، خودِ موفقم.
نمیخواهم غم و شادیام بندِ کسی باشد؛ که اگر او باشد خوش و اگر نباشد ناخوش باشم.
من تنهایم! همهی عمر به جبر تنها بودم و چشمم به دنبال همنفسی بود.
دوستی، رفیقی، مرادی، نیمهی گمشدهای…
اما دیگر خستهام از بس که عشق ورزیدم و توی ذوقم خورد. انگار قرار نیست آرامِ جانم را بیابم، گویی در این دنیا فقط لباس ِتنهایی برایم اندازه است.

میخواستم برای او بهترین باشم و عاشقترین، میخواستم دست در دست هم به سوی خدا عاشقانه بدویم. هر جا من نفس کم آوردم او دستم را بگیرد، هر جا او گیر کرد من یاریاش کنم اما… اما جواد نه تنها با من همراه نمی شد بلکه ترمز مرا هم میکشید.
وقتی مردِ زندگیات یک نوجوان نادان از آب در بیاید بیشتر از این نمیشود انتظار داشت و باورم نمیشود که من با آن همه تلاش برای حفظ زندگیام، اکنون در مسیر جدایی قرار گرفتهام.
چند قدم مانده به مرگ
حالِ زار مرا اگر میشد نقاشی کرد خود ِخود ِجهنم بود.
بهشت نبود زندگیام، خودِ خودِ برزخ بود.
برزخ تمام شد جهنم شروع شد و میگویند راه بهشت از جهنم میگذرد.
فعلا در گذر از این جهنم میسوزم تا به بهشتِ روزگارم برسم.

حالم خراب است، جانم را گذاشته بودم وسط، روحم را سرمایهی این زندگی کرده بودم.
قلبم را هر روز از کینه خالی میکردم تا فقط عشق تولید کند، حالا جانم دارد بالا میآید و تکه تکه از من جدا میشود.
کاش وقتی آمد خواستگاری، آن “بله” را نمیگفتم، کاش اصلا قبل از گفتن آن “بله” مرده بودم.
کاش خانوادهام به جای چانه زدن بر سر آن مهریهی سنگین که خودش قفل و زنجیر شد برای به موقع پاره شدن طنابِ این زوجیتِ نامیمون ، بهتر و بیشتر تحقیق میکردند.
مگر خالهبازی است که کسی را بپذیری و بعد سر هر بهانهای بزنی زیر میز و بکشی کنار.
من باید میماندم و برای خوشبختی کسی که به او “بله” گفتهام تلاش میکردم، من نمیخواستم فقط یار روزهای خوشِ همسرم باشم بلکه میخواستم در روزهای سخت هم کنار و همراه او باشم.
من هرگز احساس شکست نمیکنم، احساس نمیکنم به خودم ظلم کردهام.
من فقط تلاش کردم حقِ آن بله را به جا آورم اما او مریضتر از آن بود که با این معجزهها شفا یابد.
من گلی بودم در دست او که فقط خارهای طبیعی ِشاخههایم را دید اما وجود ِچون گل من را پیوسته زیر پایش لگدمال کرد و اکنون ثمر ندادن زحمتهایم مرا چنان میرنجاند که دارم ذره ذره آب میشوم.
کاش او مردِ زندگی میشد، کاش عشق جذب میکرد و عشق پس میداد، کاش من دم بودم و او بازدم تا با هم میشدیم همدم.
کاش امروز در این ماه مهر، بساط جور کردن کیف و کتاب فرزندمان، دغدغه میشد، فرزندی که او در این پانزده سال زندگی هرگز زیر بار تولدش نرفت و مسئولیتش را نپذیرفت.
چگونه بگویم که چگونه میسوزم ؟
آتش دلم را اگر رها کنم شهری را در خود خواهد بلعید، خدایا به فریادم برس، دارم دق میکنم…
کاش میمردم ولی این روزها را نمیدیدم، من حالا میفهمم دل کندن مانند جان کندن سخت است.
یکی از عمر باید دل بکند و من از زندگی مشترکم.
کاش آنقدر با دل و جان برای حفظ این زندگی زحمت نکشیده بودم.
چه اخلاق گندی است که من دارم که هر کاری می کنم باید به نحو احسنت انجامش دهم.
آشپزی عالی،سازگاری عالی، درس خواندن عالی، صبر کردن عالی، محبت کردن عالی اما چه فایده دستم خالی…
زندگی ام پژمرد
زندگی مشترکم دارد از هم میپاشد، زندگی که قرار بود مایه آرامش و قرار من و همسرم باشد اما مایهی فروپاشی جسمی و روحی من شد.
زندگی مشترک برای من ارزشمندتر از جان و روح خودم بود، بازی نبود که به این راحتیها تمامش کنم.
الان هم اگر دارد تمام میشود برای این است که من تمام شدهام، منی که به تنهایی بار این زندگی دو نفره را به دوش میکشیدم، منی که صبور بودم، کم توقع و پر از محبت.
توقعاتم تا آنجا قد میکشید که عزت نفس و آرامش را حفظ کند، دلم از هوایِ هر چیز اضافه و تجملی خالی بود.
من تمام شدهام و طبیعتاً این زندگی مشترکِ تک نفره باید تمام شود، مرگ درد دارد و من میمیرم تا دوباره متولد شوم.
منی که بیحساب عشق میورزید، منی که تنها برای زندگیاش میجنگید، منی که پشتش خالی بود، منی که آماج انواع تهمتها و تخریبها بود، منی که تحتِ سنگینترین فشارها بود، منی که همیشه شرمگین و خجالتزده از خطاهای همسرش بود.
تا وقتی این من بود این زندگی بود، این زندگی که از اول غلط بود ولی زندگیام بود، مگر خالهبازی بود که به این راحتیها از هم بپاشمش و او خوب یا بد همسرِ من بود.

چه کسی میتواند خانهای که با دستِ خودش ساخته و بالا برده و خونِ دلش را خورده دوباره با دستِ خودش خراب کند اما چه کنم که ساختمانِ زندگی من بی جواز بود، جواز منطق نداشت، بی تحقیق، بی علم، شتابزده و ساده انگارانه بود اما قبول کنید که این ساختمان هر چقدر بیجواز و پر اشکال، ساختمانِ زندگی من بود، برایم عزیز بود، ارزش داشت و تیشه به ریشهاش زدن مثل جان کندن بود.
جان کندم تا دل بکنم، دل کندم تا خراب کنم این زندگی خراب را.
زنجیرهایم
چگونه بگویم که چقدر دلم شکسته؟ به غرورم برخورده…
چرا باید آرامش من وابسته به یک فرد باشد؟ چرا باید اینقدر محتاج و وابسته باشم؟
می خواهم شخصیتی مستقل و قوی باشم، شادی و غم هایم منطق داشته باشد.
درست فکر کنم، جای درستی بایستم.
وابستگی و نیازِ بی قاعده، آدم را آویزان میکند، آویزان هر کسی که ذرهای روی خوش به آدم نشان میدهد.
نمیخواهم پیچِ غم و شادیام دست کسی باشد.
اگر دلِ من نیاز دارد عمیقاً به کسی عشق بورزد اما بیشتر از آن روح من طالب کرامت است.
نمیخواهم نیاز دلم را سرکوب کنم، میخواهم به دلم بیاموزم نیازم را تبدیل به عقده نکند و بیاموزم بدون نیاز به کسی شاد و خوشحال و سرزنده باشد و چرا نباشد وقتی در پناه خدایی بی نهایت مهربان است.
دل ِمن باید بیاموزد که اگر غم و شادیاش دستِ خودش نباشد هر خانهای بسازد روی آب ساخته است.
دیگر احساس تنهایی نمیکنم، احساس غربت میکنم اما یک غربت شیرین.
انگار من و پروردگارم در یک سوی دنیاییم و بقیه اهالی دنیا در سوی دیگر و همین برای بینیازی ورزیدن کافی است.
راستش حالم به گونهای است که دیگر تحمل این دنیا را ندارم.
هنوز هم خانواده داشتن را خیلی دوست دارم اما هم برای جنگیدن با مشکلات ِزندگی جدید، خیلی خستهام و هم میترسم این بیقراری کار دستم بدهد و نتوانم مایه آرامش باشم.
ازدواج و تشکیل خانواده خیلی عاقلانه است ولی من حساستر و زخمیتر از آنم که بتوانم این همه عاقل باشم، هر چه فکر میکنم می بینم تنهایی برایم بهتر از ازدواج است.
من کوه بودم ولی دارم فرو میریزم، زلزلهای در جان من است که دارد مرا تخریب میکند.
یک پاسخ
همه ی شهر های زلزله زده یه روزی آباد و زنده شده اند و همه چیز در آن بوی حیات و زندگی گرفته اما امان از خاطراتی که از اون زلزله توی دلها مونده و خطی که توی خاطره ها انداخته ، امان…